یک بغض تو گلوو
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 23:27
وقتی یکی از بستگانت از دنیا میرن هنوز نصف فامیل خبر ندارن...و تو نمیتونی حرف بزنی
...
-
تاریخ: 1399/11/16 ساعت: 21:00
گیر یک عالمه ملت خونسرد میوفتی جوش میزنی و همه میگن فکرشو نکن مگه میشه...بچه ی اول و....
شب نشین
-
تاریخ: 1399/11/16 ساعت: 21:00
بو رو حس نمیکنم کرونا نیست ورمه! همه هم میگن صبر کن خوب میشه بعدش باید به ورزش و سلامت خودم بپردازم....
:)
-
تاریخ: 1399/11/16 ساعت: 21:00
کیک میپزی نون پنیر و منتظر میشینی فایده نداره زندگی شیرینه و تمام صبرت تموم شده قطرات آخره. حتی گریت میگیره و میگی خدایا دیگه خواهش....نمیدونی قسمت تقدیرت چیه ولی صبر میکنی و از خدا میخواهی همه چی بسلامتی باشه ....
کتاب
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 17:50
به یک دسته کتاب کنار دستش نگاه میکنه... بی آنکه لای یک کدوم و باز کنه موبایلشو روشن میکنه و یک رمانی که هزار بار خونده و باز میخونه....
!!
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 17:50
ینی دوباره زمین خوردن پشت هم؟ سرش را بالا میگیرد و به افق خیره میشود....
آتل
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 17:50
باورم نمیشه یک هفته گذشت به همین سرعت دست آتل بسته و یک خونه ای که سعی کردم منفجر نشه
رمان خاطرات نوجوانی قسمت1
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام نصف شبتون بخیر خاطرات نوجونانیقسمت ۱تلوتلو خوران راه میرفتم با آن یک ذره نوشیدنی که خورده بودم کاملا مست شده بودم، روز جشن بود و بچها توی مدرسه جمع شده بودن . الان دیگه آخرای جشن ، از جلوی هر ا
قسمت ۲
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
صدا میومد،سرم درد میکرد کاشکی صدا تموم میشد. سرم داره منفجر میشه خدایااا الان نمیبایست پریود میشدم، مطمءنم که تازه تموم شده.آرام آرام با دست سرم رو ماساژ میدادم ولی اصلا زحمت باز کردن چشمام به خودم ن
قسمت۳
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام شبتون بخیر نظر فراموش نشه .. قسمت ۳سوزی همچنان هق هق میکرد ، به سرشانه اش زدم ، بهش گفتم من الان میام.به سمت پایین رفتم . یک آب پرتقال برای خودم و سوزی ریختم. وقتی به اتاق رسیدم دیدم همچنان مشغو
قسمت4
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام ببخشید پست قبل مشکل داشت قسمت ۴با نشستن مایک ، سوزی او را دید ، عصبانی شد و گفت: این پسره ی ... اینجا چکار میکنه...بلند شد که برود..._: سوزی آروم باش تو که نمیخوای همه رو خبر دار کنی.دستشو گرفت
قسمت ۵
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام سلام ببخشید دیر به دیر میام تا بگردم دنبال سوژه های جالب طول میکشه :دی ببخشید این قسمت کوتاهه انشاالله میام با سوژه های جالب:) قسمت۵صبح روز بعد بعد ازکلاس فوتبال تموم شد دوش گرفتم . مدرسه تموم ش
قسمت۶
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام سلام قسمت ۶وقتی به خانه رسیدم کوله ام را در اتاق گذاشتم و پیش مادرم رفتم.از پله ها سر خوردم وقتی به روی زمین رسیدم مامان صدام کرد : کریس بیا این بسته و ببر بده ماری .خانم ماری دوست مامان بود.
قسمت ۷
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام . قسمت ۷از پله ها بالا رفتم . دستکش های بوکسمو برداشتم .با تمام توان به کیسه بوکسم مشت میزدم . هروقت عصبانیم مشت میزنم تا آرام بشوم. باصدای کوبیده شدن در ایستادم . در را باز کردم بابا بود لبخندی
قسمت ۸
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلامممم.قسمت۸امروز روز تولدمه نمیتونم هیچ وقت این روز و فراموش کنم به همه یادآوری هم میکنم. نزدیک پریودم هست و اصلا دلم نمیخواد تبریکی بشنوم دلم برای سوزی تنگ شده چند وقته درست و حسابی باهم صحبت نکرد
قسمت 9
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:08
سلام سلام ببخشید خیییییلی دور شد یک ماه گذشت خیلی کار داشتم ایده واقعا نداشتم . بفرمایید با یک قسمت جدید امیدوارم خوشتون بیاد. قسمت۹مات مانده بودم جیغی از سر شوکه زدم که خودم از جیغم شوکه شدم. آروم از
مهمونی
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:56
شروع یک مهمونی و یک روز زودتر انجام میدم...دلم نمیخواد وقتی مهممونا اونجا نشستن هیچی نفهمم و همش توی آشپزخونه باشم. مهمونی و با کارای زودتر به سرانجام میرسانم. کیف میده وقتی شب شد و مهمونا رفتن یک آخیش بلند میگی...انگار سالها کوه کندی...خسته میشی ولی به خستگیش می ارزه یک مهمونی خوب دادن...
فروشنده
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 21:56
اولین تجربه ی فروشندگی بد نبود فقط فهمیدم من یک جا بند نمیشم:/