سلام ببخشید پست قبل مشکل داشت
قسمت ۴
با نشستن مایک ، سوزی او را دید ، عصبانی شد و گفت: این پسره ی ... اینجا چکار میکنه...
بلند شد که برود...
_: سوزی آروم باش تو که نمیخوای همه رو خبر دار کنی.
دستشو گرفتم ولی دستم را رها کرد و گفت: ولم کن حواسم هست.
وحشتزده نگاهش کردم . پشت سرش به راه افتادم و مایک که سوزی را دید با نیشخند سلام کرد.
سوزی سیلی محکمی به صورت مارک زد و با صدای بلند گفت : مرتیکه ی خر هزار بار از صبح گرفتمت یک بار جواب ندی.
سر های تمام کسانی که توی کافی شاپ بودند با تعجب به طرف آنها نشانه رفت.
مارک یک لحظه ای خشک شد نفهمید چه اتفاقی افتاد لحظه ای بعد بلند شد.
: زنیکه هرجایی به چه جرئتی میزنی توی گوش من؟؟
:تو... تو به چه جرعتی به من میگی هرجایی؟؟؟اونم توووو!!
صورت مارک از ضرب عصبانیت قرمز بود و جای سیلی سوزی کبود. بلند شد و یقه ی سوزی را بدست گرفت، دوستان مایک از پشت او را گرفتند و کشیدند. ناله ای از روی کلافگی سر دادم ،توی دلم گفتم:یک مشت دیوانه ی روانی، با اینکه سعی میکردم توی چشم بقیه نگاه نکنم اما سنگینی نگاه تاسف بار هرکس که توی کافه بود را روی خودمان حس میکردم ، صاحب کافه با عجله خودش را به ما رسوند دست را بالا آوردم و به او فهماندم که مسئله ای نیست و خودم حلش میکنم ، بعد رو به مایک گفتم:پسره ی احمق کارت به جایی رسیده یقه دختر مردم رو میگیری ؟
مایک به سمت من برگشت
در همون وقفه ای که ایجاد شد سوزی فرصت را غنیمت شمرد و با آن کفش های پاشنه بلند ش لگد محکمی به پای مایک زد ، مایک از درد فریادی کشید و یقه ی سوزی را رها کرد من هم تا که دیدم الان که صاحب کافه دوباره سر برسه دست سوزی را گرفتم و به سمت در دویدیم.
ما را در سایت فروشنده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143