سلام سلام ![]()
قسمت ۶
وقتی به خانه رسیدم کوله ام را در اتاق گذاشتم و پیش مادرم رفتم.
از پله ها سر خوردم وقتی به روی زمین رسیدم مامان صدام کرد : کریس بیا این بسته و ببر بده ماری .
خانم ماری دوست مامان بود. خانم ماری پسری به نام جیسون دارد که عشق بچگیام بوده است .او الان با زنش توی کالیفرنیا زندگی میکند .امیدوارم توی نیویورک نباشد. با دوچرخه به خونهی خانم ماری رفتم . زنگ در را زدم، در باز شد و مردی قد بلند با هیکل ورزشی از در بیرون آمد ، با دیدن او نیم چه لبخندی زدم و پاکت را تحویل دادم .
-: سلام این مال خانم ماری هست مامانم داده.
تشکری کرد و بعد از خداحافظی رفتمسوار دو چرخه شدم . هنوزم مثل بچگی هام فکرش از ذهنم بیرون نمیرود . این فکر ها آزارم میدهد، نمیتوانم اینکه زن دارد قبول کنم. دم پارک توقف کردم ، تمام مدت بهش فکر میکردم. من باید با خودم کنار میومدم . از مغازه ای آب معدنی گرفتم و خوردم کمی سر حال آمدم . به سمت خانه رفتم .با آمدن من ، مامان که مشغول خورد کردن قارچ بود سر برداشت و گفت: سلام پاکتو دادی؟ چرا دیر کردی؟
_: سلام ببخشید مامان . بعدش رفتم توی پارک قدم زدم و امدم خونه.
_ باشه دفعه بعد خبر بده.
-: چشم.
فروشنده...ما را در سایت فروشنده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133