سلامممم.
قسمت۸
امروز روز تولدمه نمیتونم هیچ وقت این روز و فراموش کنم به همه یادآوری هم میکنم. نزدیک پریودم هست و اصلا دلم نمیخواد تبریکی بشنوم دلم برای سوزی تنگ شده چند وقته درست و حسابی باهم صحبت نکردیم. از مدرسه که آمدم . مامان هیچی به روی خودش نیاورد . امسال مامان و بابا زودتر کادوشونو دادن. خوشحالم هیچی نگفت.
کولمو روی صندلی گوشه ی اتاق گذاشتم. خودم را روی تخت انداختم و از خستگی خوابم برد . با صدای رز از خواب پریدم ، لای چشم هایم را باز کردم و گفتم بذار بخوابم.
رز: پاشو تنبل پا نشی آب میریزم روت.
_: دست از سرم بردار خستم.
چند دقیقه بعد با ریختن آب روی سرم از جا پریدم .نفسم رفت .
با عصبانیت فریاد زدم: رز.
بالای سرم بود تا دید بلند شدم پا به فرار گذاشتم تا پایین پله ها دنبالش کردم. با دیدن سی ،چهل نفر آدم که پایین پلهها فریاد میزدن تولدت مبارک مات ماندم.
ما را در سایت فروشنده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160