قسمت 9

خرید بک لینک

سلام سلام ببخشید خیییییلی دور شد یک ماه گذشت خیلی کار داشتم ایده واقعا نداشتم . بفرمایید با یک قسمت جدید امیدوارم خوشتون بیاد.

قسمت۹
مات مانده بودم جیغی از سر شوکه زدم که خودم از جیغم شوکه شدم. آروم از پله ها پایین آمدم ، دستهایم را جلوی صورتم گرفتم . همه همچنان مشغول شعر تولدت مبارک بودن . بلند گفتم : واقعا نمیدونم چی بگم.خیلی ممنون از همه .
سوزی دستمو گرفت و باهم رفتیم روی کاناپه ی سه نفره ای نشستیم . کیک و روی میزی گذاشتن شمع ها را فوت کردم و همه دست زدند. با لبخند نگاهشان کردم. واقعا از داشتن کسایی که بهم اهمیت میدهد در زندگیم خوشحالم.
سرم را از خجالت لحظه ای پایین انداختم که لباسم را دیدم. تنها چیزی به فکرم رسید اینکه اون ها نترسیدند من رو دیدند؟
آرام. به سوزی گفتم: لطفا پاشو بیا تا نکشتمت .
_: زشته الان کجا میری ؟
_: فقط پاشو تا دوباره جیغ نزدم.
با عصبانیت بلند شدم جمعیت تازه پراکنده شده بودند.
سریع رفتم توی اتاق ، با عجله لباسی برای خودم پیدا کردم. فقط کت شلوار سیاه رنگی با تاپ سرمه ای و کفش عروسکی تنها کفش دخترانه ای که داشتم. سوزی ریز ریز به عکس العمل من آرام میخندید. چشم غره ای بهش رفتم که کمی خودش را جمع کرد با خنده پرسید : لباس بهتری نبود؟
اشاره ای به لباس خونه ام کردم.
گفتم: از این بدتر؟؟؟
این دفعه نتونست جلوی خودش را بگیرد و صدای خنده اش بالا رفت.
پریدم توی حموم موهایم را فقط شستم و آمدم بیرون.
تمام جمعیت همکلاسی هایم بودند . حتی مامان بابا هم نبودن فقط رز بود. که اونم مثل همیشه بیدارم نکرده بود که آماده شم. نمیدونم از بدجنسی یا بی فکری واقعا تشخیصش سخته.
روبه سوزی در حالی که موهامو میبافتم گفتم : جوزف کجاست؟
_: گفت کار داره نمیاد.
+: هوم.
پسره ی خر چرا نیومد مثلا دوستشم واقعا که.
لباس پوشیدم و فقط یک خط چشم و رژ لب کالباسی ای زدم و رفتیم پایین.
همه با دیدنم دست زدند بعضی از پسرها سوت میزدند لبخندی زدم و رفتم که کادو هام رو باز کنم.بچه ها کلی مسخره بازی در اوردن از رقصیدن با کادوها گرفته تا خوندن شعر های مسخره یکی از کادو ها لباس زیر بود و همه دخترا اروم جیغ زدند ولی من مطمئنم همشون میدونستند من با این مارموز ها بزرگ شدم یکی بلندگو اورده بود و وسط باز کردن کادوها مجبورم کردن که برایشان برقصم اهنگ اول که تموم شد ولم کردند که بقیه ب کادو هارا باز کنم. آخرین کادو را که باز کردم یک کارت بود که پشت و روش هیچ اسمی نداشت :
سلام عزیزم
ببخشید نرسیدم .
تولدت مبارک
آخرشب رأس ساعت ۱۲ توی حیاط پشتی باش.
دوست دارم جوزف.
نامه و بستم از خوشحالی لبخند کمرنگی روی صورتم نقش بست.
حدود ساعت ۱۲ بود که بچها همه جا نشسته بودن خیلی از آن جمعیت پر شور خبری نبود نصفی از بچها هم داشتن میرفتن..
یواش از بین جمعیت به حیاط پشتی فرار کردم.
سوز سردی میآمد. اواخر زمستان بود.
تا بهار خیلی نمانده بود.
کتم را محکم دور خودم پیچیدم تا یخ نکنم.
داشتم دنبال جوزف میگشتم که یک دفعه دستی روی چشم هایم امد دم گوشم گفت: تولدت مبارک عزیزم.
دست هارا بردا چرخیدم خودش بود . پریدم بغلش و بوسه ای روی لپش کاشتم.
عقب رفتم و نگاهش کردم لبخندی زدم و گفتم: مرسی از غافلگریتu2066u2066.
لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم .
دستش را از پشت سرش برداشت و جلو آورد و جعبه ی کوچکی بود بهم داد.
یک دست بند چرم که جالب با یک آویز قلب نقره که. رویش اسم خودش و خودم وصل بود .
خیلی خوشگل بود گفتم: وای خیلی ممنون.

دستبند زیبایی بود و گفت:اجازه میدی؟

_: بله.

دستم را جلویش گرفتم دستبند را دستم کرد.

لبخندی زد و گفت: به دستت میاد .

_: مرسی.

فروشنده...

ما را در سایت فروشنده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:08

صفحه بندی