سلام .
قسمت ۷
از پله ها بالا رفتم . دستکش های بوکسمو برداشتم .با تمام توان به کیسه بوکسم مشت میزدم . هروقت عصبانیم مشت میزنم تا آرام بشوم. باصدای کوبیده شدن در ایستادم . در را باز کردم بابا بود لبخندی بهم زد آرام سلام کردم ،عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود دستمالی برداشتم و پاکش کردم. بابا بالبخند گفت: باز چی تو رو عصبانی کرده؟
-: هیچی فکری مشغولم کرده.
-: باشه .هرچی هست زیاد سخت نگیر .بیا بریم که مامانت شام پخته .
لبخند پرمهری بهش زدم و رفت.
بلند شدم بعد از شام خوردن به تخت خواب رفتم. تا صبح یاد خاطرات گذشته افتادم...
ما را در سایت فروشنده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166