تا کجا تا

خرید بک لینک

سلام سلام . نمیدونم این داستان تا چه حد طولانی باشد فقط میدونم شاید ادامه بدم شایدم نه ...بستگی به حال و روزم داره!

ویرایش نشده فعلا .

وارد خونه مامان بزرگ میشویم. بابا بزرگ طبق همیشه مشغول تلویزیون دیدن است، مامان بزرگ هم مشغول رسیدگی به شام..

هیچ کس جز خانواده ی ما یعنی منو مامان و بابا و خواهر و برادر هایم نیستن هنوز خاله و دایی ها باید بیایند.

ما خانواده ی ۶ نفره ای هستیم خواهرم که ۵ سالی از من بزرگ تر است، لیلا ، برادر بزرگترم ، سهیل که ۴ سال ، و آخر پرهام که برادر کوچکترم است .

خواهرم ازدواج کرده است ولی چون شوهرش سر کار بود زود تر همراه ما آمده است ..

چایی میریزم وبرای بابا بزرگ به اتاقش میبرم

سلامی میکنم به گرمی میگوید : سلام.

لبخندی میزنم ،میگوید: چطوری بابا؟

-: خوبم.

بیرون میروم تا راحت تر به بقیه ی اخبار بپردازد.سینی چایی و دور میگردانم و بعد به آشپزخانه میبرم

با برادر و خواهرم مشغول چیدمان سفره میشویم. خواهرم پسری به اسم شهاب دارد پسر شیرین ۳ ساله بدو بدو می آید و در خواست نقاشی میکند ، همراهش میروم و به دستش دفتر نقاشی اش و مداد رنگی. هایش را میدهم..

کم کم خاله و دایی هایم می آیند مشغول پذیرایی میشویم.

قبل از شام دست دختر خاله ام نسیم میگیرم و به گوشه ترین جای خانه ی مامان بزرگ و دور از دسترس بچهای کوچک میرویم. و حرف میزنیم.

حرفهای ما هیچ وقت تمامی ندارد ، کم کم لیلا می آید و مارا برای صرف شام صدا میکند .


برچسبها: داستانک

فروشنده...

ما را در سایت فروشنده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:09

صفحه بندی