
سلااااام عیدتون مبارک ...
ادامه مطلب
تا پنج شنبه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید قرار خواستگاری و خونه مامان بزرگ گذاشتیم که مامان بزرگ سختشون نباشه برای رفت و آمد .این دو روزی با مامان شیرینی درست کردیم و خونه ی مامان بزرگ و مرتب کردیم . روز پنج شنبه رسید عمو و عمه هام رسیدن و زن دایی ها و خاله ام و دایی هام . آرایشم و از زن عموم خاله تارا خواهش کردم و برایم آرایش کردن و با شیما و افسانه دختر عمو هایم توی اتاق مامان بزرگ نشستیم تا اینکه مامان صدایم زد چایی بریزم . چای ریختم و به مهمان خانه ی مامان بزرگ ریختم . برای اولین بار محب و...
ادامه مطلب